Header Header
۱۲ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۹
كدخبر: ۲۶۱۱۱
تعداد نظرات: ۲ نظر
وبلاگ من چادرم را دوست دارم در دويست و پنجمين خاطره فراخوان خود نوشت: وقتي خاطره هاي ارسال شده رو ميخوندم متوجه شدم بيشتر دوستان يا از دوران كودكي با چادر آشنا بودن يا به تقليد از كسي چادري شدن و به هر نحوي كه بود بالاخره اين حجاب برتر رو برگزيدند...

امّا بشنويد ماجراي چادر من و معجزه ي آن در زندگيم
من دريك خانواده ي مذهبي بزرگ شدم خانواده ي مادري ام همه چادري هستند امّا خانواده ي پدريم بعضي از دختران با مانتو و پوشش امروزي ظاهر مي شوند. پدرم حساسيت خاصي نسبت به پوشش و چادر دارد امّا زمان انتخاب چادر به عهده ي خودم گذاشته بودند.

كلاس اول راهنمايي بودم كه اولين روز مدرسه با چادر رفتم وآن هم يك دليل داشت, يك دوست صميمي داشتم كه از اول ابتدايي صميميت خاصي بينمان برقرار بود قبل از رفتن به مدرسه به من گفته بود كه قرار است چادر بپوشد من که آن روزها در آن سن معناي واقعي چادر را نميدانستم بهتر است بگويم به تقليد از دوستم براي اينكه وقتي با هم هستيم شبيه هم باشيم چادر پوشيدم خانواده ام مخالفتي نداشتند امّا عمه هايم سخت جبهه گيري كردن كه تو سنت پايينه برای چي انقدر خودتو محدود كردي و ...

من كاري به اين حرفا نداشتم پوشيدن چادر خصوصاً درآن دوران كه كمتر كسي را با چنين پوششي مي ديدم برايم لذّت خاصّي داشت كه باعث می شد خيلي راحت از كنار نيش و كنايه ها عبور کنم.

و به همین شکل گذشت تا سال سوم راهنمايي كه آخرين سالي بود كه دركنار بهترين دوستانم قشنگترين لحظات بندگي را تمرين مي كردم..

سال اول دبيرستان من بودم و يك مدرسه جديد و دوستان جديد...

وااااي خدااااي من..يك لحظه غفلت..يك لحظه ترديد..چه ميكنه با آدم.... شنيدين ميگن: « نيش دوست از نيش عقرب بدتر است/پس بزن عقرب كه دردش كمتر است» دقيقاً بلايي سرم اومد كه تازه به معناي واقعي اين عبارت پي بردم..

بله! رفتن به دبيرستان جديد همانا و آشنايي با دوستان ناباب همان..

مني كه چقدر از نگاه با نامحرم وهم صحبتي با آنان فراري بودم و چه حساسيت هايي به رابطه هاي آنچناني داشتم كارم به جايي رسيدكه همزمان با دو تا پسر دوست شدم و خيلي راحت آن همه عفت و حجب وحيا را زير پا گذاشتم. نميدانم به چه قيمتي، فقط ميدانم تاوان يك لحظه غفلت و دل سپردن به هوا و هوس بود

ديگر از آن حجاب و چادر سركردن واقعي خبري نبود؛ آرايش آنچناني، شال يا مقنعه يك متر عقب رفته و ... غافل از زشتي كارم روز به روز بدتر ميشدم، نمازم آخروقت شده بود و حتي اگر هم قضا ميشد اهميت چنداني برايم نداشت..

تا اينكه آن روز رسيد..

روزي كه يك شبه همه ي زندگيم را دگرگون كرد..

ايّام فاطميّه بود كه من بي تفاوت مثل ديگر روزها سرگرم كارهاي اشتباهم بودم از جمله قرار با نامحرم

قبل از اینکه بگویم چه اتفاقی افتاد این را توضیح بدهم که پدرم به شدت مذهبی و تعصبی بودند و من خانواده بااعتباری داشتم مخصوصا که شغل پدرم شرکتی بود و خیلی حساس. خلاصه اگر پدرم متوجه این جور روابطم می شد حتما مرا از خانه بیرون می کرد و نمی دانم چه بر سر خودش می آمد...

این ها را می دانستم اما نمی دانم چرا همه چیز برایم عادی شده بود انگار مطمئن بودم هیچ چشمی مرا نمی بیند اما آن روز یکی از دوستان قدیم ( البته نه صمیمی، دورادور سلام وعلیکی داشتن) مرا با پسری دید

وااااي آن روز... همه ي آبروي چندين و چندساله ام در خطر بود...

انگار تازه متوجه زشتی کارم شده بودم...

وااااای، آن روز هزار بار مردم و زنده شدم تا شب شد

شب شهادت حضرت زهرا بود...

خودم در خانه تنها بودم يكي ازهمسايه هایمان روضه داشت خانواده ام رفته بودن روضه...

من هم توی حياط نشسته بودم تا مداحي و روضه خواني شروع شد. مداح روضه مي خواند و من هم پشت در نشسته بودم باهرقسمت روضه اشك ميريختم و ضجّه ميزدم...

تا اينكه مداح اشاره كرد به لحظه ي سيلي خوردن مادر...

انگار يكي تو ذهنم بهم ميگفت كه تو هم يكي از اونها هستي تازيانه زدي به صورت زهرا خجالت بكش..

شديداً گريه ام گرفته بود سرمو گذاشتم رو زانوهام...

خودم تنها بودم بهترين فرصت براي خلوت عاشقانه با خدا بود

رفتم وضو گرفتم و سجاده ي بندگي ام رو پهن كردم نشستم روی سجاده و تا تونستم اشك ريختم و با بي بي دردل كردم خانوم رو قسم مي دادم به چادر خاكيش, به صورت نيليش كه آبرومو حفظ كنه که ديگه نذاره گناه كنم..

همون شب بود كه نذر كردم و به بي بي قول دادم اگه آبرومو پيش خانوادم حفظ كني، ضامنم بشي پيش خانوادم سرافكنده نشم قول ميدم اين چادرمشكي رو كه برای دختران مسلمان به يادگار گذاشتي تا عمر دارم از سرم درنيارم و يه چادري واقعي بشم

نميدونم چرا يه دفعه اين نذر به ذهنم رسيد شايد خواسته ي خود بي بي بود نميدونم. ولي نذر كردن من همانا و اجابت به موقع حضرت زهرا همان..

همان شفاعتي كه منتظرش بودم يك شبه، شب شهادت مادر, در آن خلوت عاشقانه با خدا شامل حالم شد دلم آروم شد و من از اين رو به آن رو شدم .

لحظه اي كه همه آبروي چند ساله ام را در خطر مي ديدم با ستّارالعيوبي خدا و به وساطت مادرم حضرت زهرا براي هميشه پرونده اش بسته شد و من از همان لحظه ديگر آن آدم سابق نبودم، شدم يك دختر چادري واقعي كه همه براي محجبه بودنش او را الگو مي گيرند .

ديگر با آن جوراب هاي نازك و مانتوهاي كوتاه و مقنعه هاي گشاد براي هميشه خداحافظي كردم. خيلي حواسم جمع تر شده بود.به مرحله اي رسيده بودم حتّي اگر آستين مانتويم بلند بود تا ساق دست نمي گذاشتم خيالم راحت نبود. كفش هايم از حالت پاشنه دار و صدادار به كفش هاي راحتي و بي صداتبديل شده کردم و آرايش هاي غليظ و عطرو ادكلن هاي تند وتيز رو برای همیشه کنار گذاشتم.

خیلی ازنگاه ها نسبت به من بهت آور شده بود حتی مادرم هم خیلی در برابرم جبهه می گرفت مثلا می گفت تو که آستین مانتوت بلنده برای چی ساق می پوشی؟ و خیلی ازحرفای اینچنینی از اطرافیان...

چند خواستگار داشتم که از لحاظ شغلی و مالی امتیاز ویژه ای داشتند اما یکی ازشرایطشان این بود که من گه گاهی بامانتو بیرون بروم اما من به شدت مخالفت کردم و جواب منفی دادم و همین باعث دلخوری شدید بین من و خانواده ام به خصوص مادرم شد..

یه روز یکی ازهمکلاسی ها ازم پرسید فلانی تو که اینجوری نبودی چی شده یه دفعه عوض شدی؟ گفتم که هیچی نپرس که یه رازه... ازطرف فامیل هم به شدت مورد انتقاد بودم چون درعروسی های آنچنانی که همراه با رقص و موسیقی های حرام بود شرکت نمی کردم. همین عامل باعث شده همه جبهه بگیرن و مدام گذشته ام رو به رخم بکشن وقتی از گذشته ام بهم می گفتند انگار آتیشم میزدن از نظر روحی خیلی زجر می کشیدم اما خب به انتخاب راه درستم ایمان داشتم.

خیلی تلاش کردم که اعتماد خانواده ام رو به خودم جلب کنم مخصوصا با انتخاب دوستان خیلی خوب و محجبه و درس خواندن به طور جدی به حدی معدلم به مرز20 رسید و نمازاول وقت و در همه حال خیلی از خدا کمک می خواستم. حقیقتش با سرزنش هایی از جانب خانواده و فامیل که عذابم میداد به نظرم زمان زیادی برد تا تونستم جایگاه جدیدم رو در خانواده تثبیت کنم اما بالاخره تمام شد و با اطمینان می گم آن سختی ها ارزشش را داشت.

من تصمیم داشتم اگر تا آخر عمر آن سختی ها ادامه پیدا کند هم از تصمیم خودم برنگردم اما به مرور همه ي نگاه ها عوض شد نه اینکه عادی شود نه! باور کنید خدا چنان آبرویی به من داد که تبديل به فرشته اي شدم كه زبان زد خاص و عام است...

الآن 5 سال از توبه ي آن شب مي گذره و من هر شب خدا رو به ستارّالعيوبي اش قسم ميدم كه پرده از اعمال زشتم برنداره و مراقبم باشه تا زماني كه روز محشر با لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها روبه رو شوم؛ با مهر تأييد بر اعمالم كه من هم شيعه ي واقعي و امانتدار خوبي براي ارثيه اش بوده ام...

به اميد آنروز...


مطالب مرتبط :
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۲
مداح
|
|
۱۸:۵۸ - ۱۳۹۱/۱۰/۲۴
1
1
خاطره خیلی جالبی بود
ای کاش همه ما یه روز به خود می اومدیم ...یا علی مدد دستم بگیر یا فاطمه
ایمان
|
|
۱۸:۴۴ - ۱۳۹۱/۱۰/۲۹
1
0
خوش به حالت . اشکم دراومد
Header