Header Header
۱۶ فروردين ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۹
كدخبر: ۳۴۷۲۷
یک مثلا خادم الشهدا
نویسنده وبلاگ یک ستاره که بر زمین جا مانده  نوشت:

امسال هم خادمی ما متفاوت از سالهای قبل بود. قبل از شروع راهیان نور، اصلا به دلم نیفتاده بود که امسال هم خادمی نصیبمون بشه. فکر می کردم شاید سهمیه ام تمام شده که خواستنش در دلم موج نمی زنه اما 13 اسفند وقتی متنی در رابطه با شهدا خواندم دوباره آن حال و هوا و آن طلب شروع شد و چه خون افتاد در دلها

مثل قبلها بی تابی نمی کردم هر سال بیشتر از سال قبل دلم مطمئن میشه که در این عرصه بخلی نیست اگر بطلبند و بروی خیره ، اگر هم قرار باشه همین جا بمونی حتما باز در آن خیری هست ولی دلتنگی رو که نمیشه کاریش کرد

رو حساب این اطمینان، اسممو تو هیچ کاروانی ننوشتم و فرصت  ثبت نام زائری هم تمام شد . ای وای چه کار کردم؟ هم مطمئن بودم اگر قرار باشه برم، خودشون جورش می کنند و هم نگران بودم که اگر نروم- می دانم که آن هم خیر است اما- دلتنگی ام را چه کنم؟ نه خواهش می کنم میشه امسال هم ...

 جور شد ، فاطمه بهم تلفن کرد و گفت برای یک نمایشگاه محصولات فرهنگی خادم می خوان می تونی بری؟

واااااااااااای

***

مثل همیشه تا پایم به شلمچه نرسه خیالم راحت نمیشه اما امسال بیشتر از قبل احتمال منتفی شدن رفتنم رو می دادم شاید به خاطر پیچیدگی قضیه بلیط ها . اما بالاخره همه چیز حل شد، داشتم توی شلمچه نفس می کشیدم آن هم اولین روز فاطمیه پیش میزبان های زنده ام که دلم از بودنشان از نگاهشان از محبتشان و از مهمان نوازیشان مطمئن است.

یادم رفت بگویم همسفرم زهرا بود از بهترین و عزیز ترین دوستانم که تا یک ساعت قبل از حرکت نمی دانستم اوست شهدا سنگ تمام گذاشته بودند

دوستان گروه قبلی با آمدن ما رفتند فقط به اندازه یک سلام و خداحافظی سریع همدیگه را دیدیم و بعد ما بودیم یک غرفه ی فروش محصولات فرهنگی

نمایشگاه مهمات فرهنگی

نمایشگاه شامل پنج بخش بود: غرفه ی یک که فلش کارت های مختلف داشت . غرفه ی دو که ما بودیم. غرفه ی سه که نمایشگاه کتاب بود . چهارم که غرفه ی نقاشی بود و بخش پنجم که هم نماز خانه بود هم محل تجمع بعضی کاروان ها برای سخنرانی و برنامه ی های دیگرشون

توجیه

از بچه های قبلی یک نفر مانده بود و ما را توجیه کرد ، مائده دوست خوب لنگرودی ام که هنوز هیچی نشده دلم برایش تنگ شده برایمان در مورد نرم افزارها و فلش کارت ها و تقویم و دفترهای 80 برگ خطی توضیح داد

خب کمی خورد توی ذوقم، یعنی ما باید فروشندگی می کردیم ، سر پول با مردم چانه می زدیم و از این کارهایی که روحیه اش اصلا در ما نیست؟؟؟ حالا خوبه نمایشگاه خانم ها و آقایان از هم جداست و ما اصلا مراجع آقا نداشتیم وگرنه من رسما دق می کردم خصوصا اینکه در ذهنم اینطور بود که قسمت کتاب ها را قرار است بدهند به ما و کتاب چیزی است که می شود همه جوره با آن کنار آمد

اما وقتی با دقت تر به محصولات فرهنگی نگاه کردم نظرم عوض شد، یادم هست پارسال تو غرفه ی دشمن شناسی وقتی در مورد بازوی فرهنگی صهیونیزم صحبت میکردیم مردم می پرسیدند خب چرا ما کاری نمی کنیم حداقل می توانیم مشابه اینها را بدون مضراتش خودمان طراحی کنیم؟ حالا دفترهایی با طرح جلد های زیبا با موضوعات متعالی و بازی های رایانه ای ساخت خودمان جواب همان سوال بود مگر نه اینکه همیشه دوست داشتم این جور محصولات معرفی شوند و به دست مردم برسند؟

***

خادم بی نشان

ماجرای تفتریا رو که یادتون هست ( اینجا ) امسال خبری از آن نبود و چقدر خوب. چقدر عالی می شد ما در شرایط وسعت اقتصادی جلوی ریخت و پاش های نه چندان ضروری در تمام آندازه های آن را می گرفتیم حتی در اندازه ی تفتریا. اما بازم جای شکرش باقیه که اقتصاد مقاومتی شکل درست استفاده از بودجه را به مسئولین فرهنگی یاد بدهد یا حداقل جلوی اسراف ها را بگیرد اگرچه ما شاء الله عده ای خیلی خوشحالند کلا

خادم های یادمان و سنگر حجاب "چوب پر" داشتند اما ما همان را هم نداشتیم چون لزومی نداشت اما همین باعث می شد خیلی ها فکر کنند ما صاحب آن اجناس هستیم و مثلا در مورد طرح ها یا قیمت ها و یا اینکه چرا توزیع آنها در شهرها وسعت ندارد با ما بحث کنند اینجاها تذکر می دادیم ما فقط خادمیم و البته اگر وقت بود باهاشون صحبت می کردیم و با بعضی حرف ها موافق یا مخالف بودیم 

تفاوت خادم با فروشنده

ما که کلا روحیه ی فروشندگی نداریم اما سعی می کردیم یک سری نکات را که قبلا دیده بودیم و به نظرمون پسندیده نبود را رعایت کنیم

یه مشت پول تمیز

مثلا تلاش نمی کردیم بچه ها را تشویق و تحریک به خریدن کنیم بلکه برای بزرگترها توضیح می دادیم و اگر احیانا بچه ای به مادرش گیر می داد که من از اینا می خوام و مادرش مخالف بود سعی می کردیم او را قانع کنیم  که مادرش درست می گوید مثلا: خاله این دفترها برای اونایی خوبه که مدرسه می رن الان تو اگر بخری به دردت نمی خوره زودتر بزرگ شو تا بری مدرسه و بتونی از این دفترها هم بگیری باشه خاله و ... و اون صورتای معصوم با چشمای اشکی معمولا می رفت یک طرف که یعنی باشه

می دونستیم با اون کارهای نه چندان تمیز نه فروشمون بیشتر میشه نه برکتی که بهش امید بستیم همراه محصولات به خونه ها می ره

خادم های دست به جیب

یا مثلا وقتی زائری پول کافی همراهش نبود اما معلوم بود خیلی خواهان خرید یکی از محصولاته -خصوصا دختر بچه های نوجوون- گاهی من می دیدم که آروم خادم مخاطبش می گفت همین مبلغ کافیه بفرمایید مبارک باشه و بعد تندی می رفتند سراغ کیفشون تا بقیه شو از جیب حساب کنند و مدیون نشن و بعدش هم آسمون رو نگاه می کردند که ما نبودیم

خلوت، نیمه خلوت، شلوغ

وقتی نمایشگاه خلوت بود من بودم و عکس های شهدای روبه روم یا کتاب می خوندم یا برنامه ی قرآنم رو اجرا می کردم یا با دوستانم صحبت می کردم. وقتی نیمه خلوت بود کارم نظاره ی زائرها با رنگ ها و لباس های مختلف بود و احیانا بحث در مورد دفترها اگر پیش می آمد وقتی هم شلوغ بود فقط می رسیدم در جواب سوالات بگم دفتر سیمی ها دو هزار و پونصد و معمولی ها دوهزار تومن، همشون دفتر هشتاد برگند، نه تموم شده، پونصد تومنی ندارید؟ و...

پونصد تومن برای خودش کیمیایی بود آنجا

فقر اقتصادی ، فقر فرهنگی

بعضی ها تا قیمت دفترها را می شنیدند تعجب می کردند یا سریع می رفتند به نظرم برای برخی واقعا خرید یک دفتر به چنین قیمتی سنگینه خب در مورد این گروه خیال آدم راحته که نه از این دفترها می خرند نه از دفترهای باربی نشان اما یک عده بودند که ... مثلا می گفتند وقتی عکس شهید روی دفتر می زنید باید ارزانتر بدهید! به نظر شما معنی این جمله چیه؟ کاغذ و رنگ و جلد که یک قیمت داره و تازه این قیمت ها خیلی کمتر از دفترهای با نقش های ضد فرهنگی بود با این حال این حرف چه معنی ای داره؟ آیا باید برای اینکه دفترهایمان به یاد شهدایمان طرح جلدهای متعالی داشته باشد رشوه بدهیم تا بخریدشان؟

برآورده شدن آرزو

برای من سوال بود که چرا کسی که بچه ی محصل دارد و پول هم همراهش هست یک یا دو جلد از این دفترها می خرد؟ یک خانمی آمد و کلی دفتر خرید بعد هم گفت همیشه وقتی این دفترهایی که طرح جلد باربی و امثالش را دارند می دیدم آرزو می کردم ما هم الگوهایمان را روی دفترهای بچه هایمان بزنیم حالا این آرزو برآورده شده اما چرا همه جا نمی شود آن را تهیه کرد

من هم شماره ی پخش آن را که پشت جلد دفتر ها بود نشان دادم ( 09199038270 دفتر ایام)و گفتم نمی دانم مشکل کجاست اما من و شما می توانیم توی شهرهای خودمان آن را معرفی کنیم من که چنین تصمیمی دارم ان شاء الله. آن خانم هم گفت من هم همین کار را می کنم من معلمم و در در این باره تلاشم را می کنم

آه همان درد و دل همیشگی( ر.ک. شقشقیه ی کتابی )

پر طرفدارترین ها

در بخش دفترهای تحریر، از طرح جلد آقا که بگذریم- چون تا میگذاشتیمش توی غرفه تمام می شد و روزهای آخر دیگر موجود نبود - طرح جلد شهید بابایی از همه پرطرفدار تر بود یا لااقل به چشم من اینجور می آمد چون حتی بچه های کوچک هم ایشان را می شناختند چقدر حیف که ما سریال خوب برای معرفی قهرمانانمان کم داریم

در بخش بازی های رایانه ای، مبارزه در خلیج عدن یک سر و گردن از بقیه پر طرفدارتر بود بعضی ها صاف می آمدند توی غرفه و سراغ آن را می گرفتند انگار توقعشان این بود که حتما این بازی را در نمایشگاه مهمات فرهنگی پیدا کنند

***

باز هم حنابندان

قبلا گفته بودم که بخش حنابندان یکی از بخش های ثابت نمایشگاه های سال قبل بود و امسال وجود نداشت یکی از زائر ها نذر کرده بود اگر حاجتش را گرفت امسال برای غرفه ی حنابندان حنا بیاورد و حالا آمده بود تا نذرش را ادا کند و آن را تحویل یکی از بچه ها داده بود اینجوری شد که بخش حنابندان هم دوباره اضافه شد البته تا وقتی ما بودیم تو بخش ما در مواقعی که خلوت بود و به کارمان لطمه نمی زد ما اجرا می کردیم حالا نمی دانم کجا اجرا می شود شاید در یادمان

باروت خیس

هشتم ، نهم و دهم فروردین ماه دهمین کنگره ی ره آورد سرزمین نور در شلمچه برگزار شد و در طی مراسم اختتامیه جایزه بین المللی" باروت خیس" به میشل اوباما همسر اوباما اهدا شد که از شلمچه با پست برای  سفیر سوئیس  ارسال شد تا به دست همسر اوباما برساند. (ر.ک اینجا)

زائرهای بین المللی

بعد از مراسم شرکت کنندگان خارجی که عموما طلاب حوزه های علمیه بودند و می توانستند فارسی حرف بزنند به نمایشگاه آمدند سرمون خیلی شلوغ شد . برام جالب بود انتخابهاشون چیه؟ شهدای ما رو به نام می شناختند خصوصا شهید آوینی رو و خیلی ابراز احساسات می کردند.

موختار

یکهو یکیشون که به نظرم هندی بود هیجان زده دفتر با طرح جلد مختار رو نشون داد و گفت: آووو موختار،  

خیلی بانمک گفت که البته باعث شد توجه ها را به آن بخش جلب کند و خیلی ها آن دفترها با طرح جلد مختار را هم انتخاب کنند.

نمی ایی؟

از خانمی که آرامش چهره اش نظرم رو جلب کرد پرسیدم از کدام کشور هستند؟ گفت عربستان گفتند شهدای ما رو می شناسید؟ می شناخت در مورد طرح جلدها سوال می کردم و او تقریبا همه چیز را -که گاهی بعضی زائران ایرانی هم نمی دانستند- می دانست و جواب می داد. گفتم ان شاء الله قیام شما هم پیروز بشه. گفت ان شاء الله گفتم امیدوارم به زودی از انقلاب شما و شهدای شاخص انقلاب شما طرح جلد بزنیم و او دوباره لبخند زد و چشمانش را بست و آرام گفت ان شاء الله.

ما هم که در این موارد احساساتی می شویم دوباره چشمامون اشکی شد و باز هم آرزو کردیم که زودتر بیایی موعود ما

به نظرم او هم طرح جلد شهید آوینی را خرید.

هرچه خوبان همه دارند تو یک جا داری

یک چیزی کشف کردم که نمی دانم تا چه اندازه درست است آن مدت در نمایشگاه من افراد زیادی از اقصی نقاط ایران را دیدم آن لحظات هم افراد مختلفی از کشورهای مختلف. به نظرم آمد هر کدام از کشورها مردمش از نظر ظاهر شبیه مردم یک نقطه از ایران ما بودند. شاید اگر از قبل نمی دانستم که آنها ایرانی نیستند در مورد محل سکونت هرکدامشان حدسی می زدم: آذربایجان، مازنداران، کرمان، همدان، تهران، کرمانشاه ، خوزستان  و ... و خلاصه جنوب شرق غرب شمال مرکز همه جا

بگویید به تشییع جنازه ام هم نیایند

اگر دوره ی اول خادم باشی بیشتر میزبان کاروان های دانشجویی هستی . توی دوره ی دوم میزبان آدم هایی که آنقدر شلمچه برایشان مهم است که اولین روز نوروزشان را آنجا می گذرانند اما دوره ی آخر... گاهی هرکس می خواهد به هر جا برود یک سری هم به شلمچه می زند با هر اعتقادی با هر پوششی... گاهی این پوشش ها خیلی متناسب با شان معراجگاه شهدا نیست...

یک شب در خوابگاه بحث ما با بچه ها همین بود. یکی از بچه ها گفت خیلی مبسوط با یکی از مسئولین حزف زدم که مگر نه اینکه بسیاری از شهدا در وصیت نامه هایشان قید کرده بودند بدحجابها در مراسم هایشان شرکت نکنند حتی تاکید کرده بودند راضی نیستیم در تشییع جنازه مان هم بیایند. مگر نه اینکه اکثر شهدا در وصیت نامه هایشان وفاداری به راهی که آنها به خاطرش جان دادند را در حفظ حجاب دانسته اند. پس چرا اجازه می دهید بی حجاب ها وارد این مناطق شوند؟ می گفت تنها دلیلی که برایم آورده اند این بوده که شهدا برای همه تاثیرگذارند و بارها دیده شده که خیلی از این بدحجابها نه تنها محجبه بودن که حجاب برتر داشتن را انتخاب کرده اند.

از نظر من این منافاتی ندارد تا آن بی حجاب ها بدانند قانون قدم گذاشتن در این مناطق این است که حداقل ظاهر انسان دهن کجی به راه شهدا نکند مثل حرم امام رضا و حضرت معصومه  علیهما السلام که شرط ورود به آن اماکن مقدس این است که حداقل در داخل حرم ظاهرشان مخالف اعتقادات آن زیارت شونده نباشد.

شاید اهمیت بیشتر دادن به این قضیه موجب شود که زودتر متوجه شوند همه ی زمین به خون شهدا مقدس است و همه جا در مقابل چشمان امام زمان هستند  و عالم محضر خداست و دنیا محل امتحان است...

یکی از بچه های سنگر حجاب می گفت وقتی به یک خانمی که وضعیت  نامناسبی داشت تذکر دادم شوهرش آمد جلو و گفت شهدا از شما بیزارند! خب او مسلما از این خانم فقط یک نهی از منکر در مورد حجاب دیده و چنین قضاوتی کرده این یعنی ما شهدا را نمی شناسیم و وصیت نامه هایشان را نخوانده ایم و نشسته ایم تا دشمنان شهدا آنها را برای ما تعریف کنند وگرنه حجاب از لوازم دین است و شهدا در منش و روش و گفته ها و نوشته هایشان بر آن اهمیت ویژه داده اند چرا بعضی این را نمی دانند؟

مسئول یعنی

مسئول یعنی کسی که از او سوال می شود و همه مسئولیم در هر جایی که اختیار و توانایی داریم ، مسئولین بیشتر

ببخشید کجا چادر می فروشند؟

از حق نگذریم همه هم همین طور نیستند چون ما ورودی نمایشگاه بودیم -نمی دانم چرا امسال دو تا ورودی ساخته بودند و گاهی تصور می شد ورودی اولی همان ورودی اصلی ست- خیلی ها مستقیم می آمدند پیش ما و می پرسیدند اینجا کجا چادر می فروشند؟ ما می گفتیم هیچ جا و آنها با نگرانی میگفتند حالا ما چکار کنیم؟ چطوری بریم داخل شلمچه؟ ما هم می گفتیم در سنگر حجاب چادر امانت می دهند و آدرس می دادیم بروند آنجا

حالا یا باورشان نمی شد کسی بتواند بی حجاب وارد این مکان مقدس شود یا به خودشان چنین اجازه ای نمی دادند.

و اما شلمچه

سالهای قبل نمایشگاه نزدیک یادمان  بود اما امسال قبل از ورودی بودیم بدیش این بود که از مرکز یادمان دور بودیم و از اتفاقاتش بی خبر می ماندیم و خوبیش این بود که سرویس برگشت نزدیک یادمان می ایستاد و ما موقع برگشت ، وقتی همه داشتند بر می گشتند مسیر ورودی تا یادمان را طی می کردیم

سالهای قبل همیشه موقع ترک یادمان دلم می خواست جای آنهایی باشم که دارند تازه وارد یادمان می شوند و حالا این اتفاق برایم افتاده بود

شب است و سکوت است و ماه است و من

باز هم صوت "قدمگاه شهیدان است اینجا" تا برسی به آخر مسیر و دیگر صوتی نباشد تو باشی و سکوت شلمچه و بشینی و ماه هم کامل باشد و تو تا زمان رسیدن سرویس ها وقت داشته باشی هرچی می خواهی به شهدا بگویی و دلت روشن باشد که بهترین میزبان ها را داری

تا باشه از این برق رفتن ها

یک اتفاق خیلی خوب دیگه این که یکی از روزها نزدیک غروب برق نمایشگاه دچار مشکل شد و گفتند به این زودی درست نمی شود و فعلا نمایشگاه تعطیل است. اون روز بیشترین فرصت تنها بودن با شلمچه را داشتیم وقتی از مسیر ورودی رد می شدیم آنقدر شدت جمعیت مقابل زیاد بود که تصمیم گرفتیم کنار آبگیرهای مسیر رو به آب بنشینیم. فضای خوبی بود جای شما خالی

سال حماسه

یک روز دیدم یک صدای خیلی واضح از نمازخانه می آید یک سخنرانی خیلی توجه برانگیز، سخنران مطالب خیلی جالبی می گفت آنقدر که دوست داشتم هیچ مراجعی تا آخر سخنرانی نیاید یک نکته اش یک خاطره بود از آن بسیجی نوجوانی که اسیر شد در حالیکه یک ترکش بزرگ تا نخاعش وارد کمرش شده بود و شدیدا درد می کشید  یکی از همراهانش صبرش تمام می شود و فریاد می زند نامسلمان ها این جا یک آدم دارد می میرد  یک دکتر بفرستید و آمد نه یک جراح یک درجه دار با انبر دست و آنقدر ترکش را پیچاند تا بیرونش آورد راوی می گفت آن نوجوان 14 ساله درد کشید و درد کشید تا شهید شد اما دریغ از آنکه یک آخ بگوید می خواست حسرت شنیدن یک کلمه ی ناشی از ضعف را هم به دل دشمن بگذارد. حالا ما چقدر رعایت می کنیم وقتی دشمن فشاری بر ما وارد می کند آیا حسرت شنیدن یک اخ را بر دلش می گذاریم یا برای رسانه هایش خوراک تهیه می کنیم تا ادعا کنند توانسته اند ما را ذلیل کنند؟

كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرینَ

می گفت وقتی قرار بود عملیاتی برای شکست حصر آبادان طراحی شود فرماندهان دور هم جمع شدند و دیدند برای چنین کاری نه نیروی انسانی لازم را دارند نه تسلیحات اما یک چیز بود و آن یک جمله از امام؛ حصر آبادان باید شکسته شود. امام دستور داده بود  مگر میشود حرف امام بر زمین بماند ولی فقیه زمان است. رفتند با تمام توان و امکاناتی که موجود داشتند فداکاری کردند و آن حماسه ی بزرگ را آفریدند . حالا ولی فقیه زمان ما فرموده حماسه ی اقتصادی حماسه ی سیاسی. مسلما همه ی شیاطین تلاش می کنند این طور نشود ما چکار می کنیم؟ ما چه وظیفه ای داریم؟ حماسه این نیست که من بروم رای بدهم ایثار آن نیست که من زیادی غذای مهمانی ام را که میخواهم بریزم دور به فقیر بدهم حماسه یعنی آن افرادی که من در خانواده فامیل  دوستان آشنایان هرکس و هرجا می توانم را قانع کنم همه با هم تمام تلاشمان را بکنیم فداکاری کنیم ایثار کنیم. اگر ما کم کاری نکنیم پیروزی حتمی ست نتیجه هرچه می خواهد باشد اما اگر غفلت کنیم... باید از شهدا درس گرفت وگرنه حجت ما چیست پیش آن شهیدی که خون داد تا حرف رهبرش بر زمین نماند؟ آیا اشک ریختن به تنهایی کافی ست

شب آخر

شب آخر مثل همیشه بود یک حالت بهت و ناباوری و بغضی که توی سرویس شکست فقط من و زهرا قرار بود فردا برویم بقیه دو روز دیگر می ماندند برای همین فضای کلی فضای خداحافظی نبود سرویس که حرکت کرد باورمان شد که تمام شد میدانستم شهدا کسی را دست خالی رد نمی کنند با این حال همان ترس های همیشگی ام را دوباره و صدباره بهشان گفتم التماس کردم و گفتم ما داریم می ریم من می ترسم من از درگیر روزمره گی ها شدن می ترسم من از فراموشی راه شما میترسم من از همرنگ جماعت شدن میترسم من از مثل بدبختها مردن می ترسم من از شهید نشدن می ترسم شهدا شما آبرومندید دست ما را بگیرید شهدا ...

مثل دنیا

حال ما بد بود و حال بقیه عادی... انگار تا وقتش نرسد باور نمی کنی که باید بروی مثل دنیا مگر نه؟  اگر محدود بودن فرصت ها را باور کنیم اینقدر وقت تلف نمی کنیم اینقدر خیالمان الکی خوش و راحت نیست اینقدر آسوده ظلم نمی کنیم گناه نمی کنیم کم کاری نمی کنیم به غفلت فرصت جولان دهی نمی دهیم . ما هنوز به محدود بودن فرصتمان یقین پیدا نکرده ایم انگار مرگ فقط برای دیگران است حتی اگر بلیط رفتمان توی جیبمان باشد

همیشگی نوشت: نمی خوام دلتنگی ام برای شما از یادم برود ، دائمی نباشد یا در حد احساس باقی بماند و نیتم را اصلاح و حرکتم را تشدید نکند... شهدا


خلاصه نوشت:

1- قدمگاه شهیدان است اینجا

2- حضرت زینب از خود راند آنهایی را که اشک می ریختند و کاری نمی کردند و همان ها در خون شهدای کربلا سهیمند  پس فریب اشک های بی عملت را نخور. وقتی حسین در معرکه ی جنگ است اگر با او نیستی هرکجا باشی فرقی نمی کند چه بر سر سجاده ی نماز چه در مجلس شراب

3- من از مردن می ترسم. من از اینکه مرا نپسندی می ترسم

سوال نوشت:

 کتاب الان کجاست؟ به دستهایت رسیده است آیا؟

افسوس نوشت:

 باز هم ندیدمش و بدتر آنکه می دانم چرا

رمز نوشت مختص خادمان غرفه ی دو :

1-چرا این کتابها رو نمی بینم تو دستهاتون ( شکلک سرسام گرفتن )

2-  نوشابه و مختار ( اکثر شکلک های یاهو و غیر یاهو )




Header