Header Header
۰۳ آبان ۱۳۹۳ - ۰۶:۴۵
كدخبر: ۷۹۸۶۲
حاشیه ای بر کتاب "من زنده ام"
عاصمه شعباني

عاصمه شعباني-می گویند کتاب خوب مانند یک دوست ارزشمند است. روزی مادرم کتابی به من داد و گفت: "شاید در این کتابپاسخ بسیاری ازسوالاتت را در مورد نسل من بیابی."من هم که علاقه زیادی به خواندن کتابو دانستن درباره نسل انقلاب و جنگ بودم کتاب را گرفتم و شروع به خواندن کردم. نام کتاب "من زنده ام" نوشته دکتر معصومه اباد یکی از چهار شیر زن ازاده است که زینب وار سختی ها را تحمل کرده و با افتخار به وطن باز گشتند.کتاب راچندین بارخواندم و پاسخ سوالهایم را اینگونه یافتم:


نسل من،نسل تو

نمی دانستم تفاوت بین نسلها یعنی چه؟ مادرم همیشه از مردانی برایم حرف می زد که به خاطر شجاعتها ودلاوری هایشان دنیای ان روز را به تعجب واداشته بودند،از ادمهایی که مردن برایشان معنای دیگری داشت. همیشه از جوان هایی حرف می زد که اراده های محکمشان دشمن را زمین گیر می کرد.وبا هیچ حساب و کتاب مادی و زمینی قابل محاسبه نبود. او همواره از تفاوت میان نسل انقلاب و نسل های بعدی سخن می گفت تفاوتی که برای من و نسل من خیلی قابل درک نبود با خودم فکر می کردم مگر انها که بودند؟ از اسمان که نیامده بودند. خب جنگی بوده است و باید دفاع می کردند. ما هم بودیم همان کار را می کردیم. اما مادرم راست می گفت واژه هایی مثل جنگ و شهید و اسارت و .... که ما باید در لابه لای کتابهای تاریخ بخوانیم و یا از خاطرات اهالی ان روزگار بشنویم را انها با تمام وجود لمس کرده بودند،با طعم جنگ و دود و اتش و خون بزرگ شده بودند. وقتی از کنار کوچه ای که به نام یا عکس شهیدی مزین شده بود می گذشتیم مادرم می گفت از این شهید بخواهید تا دستتان را بگیرد وخودش اشک می ریخت. ان زمان نمی فهمیدم چرا گریه می کند.شاید یاد پسر بچه های هم نسلش می افتاد که سختی های جنگ انها را مرد بار اورده بود و چهره های معصوم و کودکانه شان را شبیه فرشته های زمینی کرده بود. او می گفت بچه های نسل انقلاب بزرگ بودند چون روح بزرگی داشتند. اما من هیچکدام از این حرفها را خوب درک نمی کردم.چون باور اینکه بچه های سیزده، چهارده ساله به چیزی غیر ازتبلت و گوشی و دوچرخه و لذت بردن از زندگی بیاندیشند کمی سخت بود.تا اینکه کتاب من زنده ام را خواندم نه یکبار و دوبار که چند بار.

« من زنده ام» سند زنده همه خاطرات چند ساله مادرم و کودکان و نوجوانان ان دوران بود

«من زنده ام» خون تازه ای بود در رگهای پرسشگر نسل من.

«من زنده ام» دلیل محکمی بود برای زنده بودن یاد بچه های بزرگ ان روزها.

«من زنده ام» برای من نشانی از کربلا و زینب سلام الله علیها داشت.

«من زنده ام»برای من خاطره اسارت نبود که خاطره ازادی و ازادگی بود.

«من زنده ام» سند زبونی دشمنی بود که حتی در برابر چند دختر کم سن و سال به زانو در امده بود.

«من زنده ام» فریاد بلندی بود که از لابه لای سالهای دور به گوش نسل چهارم انقلاب رسید.

«من زنده ام » برای من و نسل من یک پیام بزرگ داشت.می خواست بگوید دست روزگار ممکن است هر کدام از ما را در معرض ازمایش الهی قرار دهد اما سربلند بیرون امدن از ان فقط با صبر و توکل و مدد خواستن از خدای بزرگ ممکن است.

به نویسنده کتاب که نه به نویسنده ونسل درسنامه «من زنده ام ادای احترام می کنم و به حرمت رنجهایی که در بند دشمن زبون کشیدند تا امروز من با افتخار زندگی کنم قول می دهم پیام بزرگی و عظمتشان را تا روزی که زنده ام به نسلهای بعد برسانم

برای ایندگان خواهم نوشت تنهایی و غربت و مصیبتهای این دختران معصوم را.

برای ایندگان خواهم نوشت که وقتی ایمان به خدا و عشق به ولی باشد گرسنگی و شکنجه و دوری از عزیزان چگونه قابل تحمل می شود.

برای فرزندانم از شما و راهی که رفتید و ازپستی دشمن خواهم گفت تا نفرت از مرام یزیدیان همیشه در دلهایشان باقی بماند.

حالا دیگر من تمام واژه های ان روزگار را می فهمم.

مردان و زنان کوچک اما بزرگ ان زمان را می شناسم.

امروز فاصله نسل ها را دیگر حس نمی کنم چون انها که حماسه افریدند در همین شهر در کنار ما نفس می کشند فقط کافی است صدایشان کنیم.

حالا دیگر راز اشک های گاه و بی گاه مادرم را هم می دانم.

و همه اینها را مدیون «من زنده ام» و اصرار مادرم برای خواندن ان هستم.

اما...

یادتان باشد ما هم از همان نسلیم.بگذارید در کنار شما ما هم همیشه زنده بمانیم.

عاصمه شعباني/ دانش اموز مجتمع اموزشي شهداي موتلفه اسلامي

http://asemehh.persianblog.ir/



Header