Header Header
۰۴ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۴:۳۶
كدخبر: ۸۲۴۸۶
هنگام شام در رستوران هتل، گروه رقص و آواز شروع به پایکوبی کردن و حتی سر میزها مشروبات الکلی سرو کردند، من بدون این که دست به بشقاب غذایم بزنم، گریه کنان به اتاقم رفتم و در طول مسافرت ،تمام شام و ناهارها را تنها در اتاقم خوردم!

اواخر حکومت پهلوی بود و دامن کوتاه مینی ژوپ هم مُد شده بود، خیلی از خانم ها نه تنها در مهمانی ها، بلکه در کوچه و خیابان هم از این دامن کوتاه استفاده می کردند، مادر من هم یکی از آنها. تازه وقتی که به شب نشینی و یا مهمانی دعوت می شد، دامنش کوتاه تر و یقه لباسش بازتر هم می شد، پدرم که تمام افتخارش این بود که با چند واسطه، از درباریان محسوب می شود، نه تنها مادرم را از پوشیدن این نوع دامن منع نمی کرد، بلکه او را تشویق هم می کرد که برای خرید لباس های بیشتر و به روزتر، به مزون های وابسته به دربار مراجعه کند!

تو اون روزا من سیزده، چهارده سالم بود و مدرسه می رفتم، کاری هم به کار انقلاب و اسلام و مسلمین و این چیزا نداشتم، اصلا چیزی نمی فهمیدم که بخوام نظر بدم و یا راجع بهش حرف بزنم.

 

یکی از روزهای قشنگ مدرسه بود و زنگ ریاضی. خانم معلم همه بچه ها رو به گروه های دو نفره تقسیم کرد که با هم ریاضی تمرین کنند، کسانی رو هم باهم هم گروه می کرد که پیش هم ننشسته باشن و باهم دیگه دوست هم نباشن. اتفاقا منم با یکی از بچه ها هم گروه کرد که تا اون موقع هیچ کاری به هم نداشتیم، هاجر.

هاجر دختر خوبی بود، درسخوان و جدی، با حجاب بود و وقت ناهار، می رفت نماز می خوند، کم کم دوستی ما شکل گرفت و درس خوندنمون غیر از حل تمرین ریاضی اون هم تو مدرسه، به خونه هم کشید، دیگه همش باهم بودیم.

چند بار که می خواست بره نماز بخونه، از منم خواست که همراهش برم، ولی من چون بلد نبودم، بهونه آوردم و نرفتم، یکبار دستم رو گرفت و گفت: تو بیا، فقط پیش من باش، نماز نخون!

اون روز، وقتی آرامش هاجر رو هنگام نماز دیدم، دلم خواست که منم نماز بخونم و به یه چیزهایی اعتقاد و تقید داشته باشم، فرداش، انگار که خدا صدامو شنیده باشه، هاجر بهم گفت: می خوای تو هم نماز بخونی؟

خلاصه اون شد معلم و من هم شاگرد، برام از خدا حرف زد، این که روز قیامتی و حساب کتابی هست، این که از تموم کارهای ما سوال می کنند، از بهشت و جهنم، داستان های پیامبران الهی و ائمه معصومین رو گفت، بعضا احکام هم می گفت، تشویقم می کرد که قرآن بخونم اون هم با معنی ، بعد از چند ماه، حاج خانمی شده بودم برای خودم، منم تو خونه تمام حرف های اون رو، به خواهر کوچکترم یاد می دادم و برای مادرم تعریف می کردم.

یه روز در مورد حجاب و فلسفه های اون برام صحبت کرد، آیه های صریح قرآن رو که در مورد حجاب بود نشونم داد، در مورد حضرت زهرا و حضرت زینب علیهم السلام صحبت کرد که همیشه پوشیده و با حجاب بودن، گفت اونها الگوی همه زنان مسلمون هستن و بعدش یه روسری و یه دونه هم چادر بهم هدیه داد.

شاید تو ذهنتون سوال ایجاد بشه که چرا یه هو بهم چادر داد، اول مانتو و روسری می داد، بعد یواش یواش چادر، به خاطر این که اون موقع زمان شاه که مانتو و روسری نبوده، خانم ها یا بی حجاب بودن و یا چادری!

اوایل خیلی سختی کشیدم، مخصوصا پدرم که خیلی مخالف بود، یادمه یکبار خانواده ام تصمیم گرفتند که به شمال سفر کنند، من هم چاره ای نداشتم و مجبور بودم که با آنها بروم، چون در زمان شاه، سواحل شمالی ایران اصلا وضع خوبی نداشت و همه با کمترین پوشش ممکنه بودن، خلاصه در یک هتل اقامت کردیم و شب، هنگام شام در رستوران هتل، گروه رقص و آواز شروع به پایکوبی کردن و حتی سر میزها مشروبات الکلی سرو کردند، من بدون این که دست به بشقاب غذایم بزنم، گریه کنان به اتاقم رفتم و در طول مسافرت ،تمام شام و ناهار ها را تنها در اتاقم خوردم و خیلی کم بیرون می رفتم.

نزدیکای انقلاب شد و منم به همراه هاجر، جذب گروه های اسلامی شدم و حجاب چادر رو انتخاب کردم، مادرم علی رغم تلاش های من، هنوز نتوانسته بود که به مینی ژوپ پوشیدنش غلبه کنه، وقتی باهم می رفتیم بیرون، خیلی جالب می شدیم، مادر مینی ژوپ پوش و دختر چادری!

 

امروز سی و چند سال از اون روزا می گذره خدا دوتا دختر بهم داده که هر دوشون چادر رو به عنوان حجابشون انتخاب کردند؛احساسم اینه که همه ی این تغییرها که نمی دونم تا چند سال دیگه تو بچه های من و بچه های بچه هام ایجاد شده به خاطر یه تصمیم من بوده و این احساس خوبی به من می ده ، یه احساس خیلی خوب....

 

مریم فاضل



Header