Header Header
۱۴ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۷:۰۹
كدخبر: ۸۹۸۲۱
دیگر به زیبایی ظاهرش اعتماد نداشت. به دنبال آیینه بود تا دوباره همه چیز را چک کند؛ باید مطمئن می شد.

زودتر از همیشه بیدار شد و صبحانه خورده، نخورده، مشتاقانه به اتاق رفت و لباس های جدیدش را با دقت از کمد در آورد و با وسواس تمام به تن کرد. همه چیز نو بود و رنگ و بوی تازگی داشت. جلوی آیینه ایستاد و لبخندی از سر رضایت زد؛ قبل از خارج شدن از خانه، جلوی مادرش هم چرخید، مادرش با لبخند گفت خوبه! و او با خوشحالی تصحیح کرد: خوب نه؛ عالیه! و به راه افتاد. 
هنوز از در دانشکده وارد نشده بود که سپیده را دید، با خنده جلو رفت و پرسید: سلام. خوبی؟ راستی، مانتوم قشنگه؟ سپیده نگاهی خریدارانه کرد و گفت: ای! بَدَک نیست؛ اما یه کم گشاده! 
دَمغ شد؛ اما به روی خود نیاورد. وارد دانشکده که شد، یک راست به سراغ مریم رفت و گفت: سلام خانم! خوبی؟ کیفمو دیدی؟ چطوره؟! مریم نگاهی کرد و با لبخند گفت: آره؛ خیلی قشنگه؛ از کجا خریدی؟
با این حرف، ناراحتی اش از نظر سپیده را فراموش کرد و با اعتماد به نفسی بازیافته وارد کلاس شد. نگاهش مدام به دنبال نگاه ها بود و در پی برق تحسین نهفته در آنها؛ که گاهی بود و گاهی نبود! تمام وقت حواسش به ظاهرش بود، مبادا خطی به کفشش بیفتد؛ نکند مانتویش چروک شود؟! کیفش زمین نیفتد. کلاس تمام شده، نشده به طرف سودابه رفت و گفت: سودابه، کفشای تازه ام رو دیدی؟ سودابه نگاهی کرد و گفت: اِ، منم از همین مدل، آبی کاربنی اش رو دارم؛ به نظرم اون رنگی اش شیک تره!
بُغ کرد. تمام حس خوبی که صبح داشت از بین رفته بود؛ به هر کس که می رسید و سوال می کرد، یه حس جدید پیدا می کرد. گیج شده بود. نمی دانست باید از لباس ها و سر و وضع جدیدش راضی باشد یا نه. حس های خوب و بدش مدام نوسان داشت. دیگر به زیبایی ظاهرش اعتماد نداشت. به دنبال آیینه بود تا دوباره همه چیز را چک کند؛ باید مطمئن می شد. او همه چیز را با وسواس تمام انتخاب کرده و خریده بود؛ کسی حق نداشت سلیقه او را زیر سوال ببرد!
وارد نمازخانه شد و گوشه ای نشست؛ دیگر هیجانی برای نشان دادن وسایل جدیدش نداشت. حیف... چقدر پول صرف کرده بود و چقدر در پاساژها گشته بود!

من کارهای مهمتری دارم، آره خوب می پوشم و خوب می گردم، اما نه برای خودنمایی و بیشتر از جیبم! من که برای حرف مردم به خاطر خوشایند اونها زندگی نمی کنم! می دونم تو هم همه حرفهام رو قبول داری؛ فقط من الآن شدم زبان تو و یادآور فکرهات!

دختر ساده پوشی وارد شد و کنارش نشست؛ ناخودآگاه مکالمه تلفنی اش را شنید. مثل اینکه دخترک داشت با نامزدش صحبت می کرد، و مسئله بر سر خریدهاشان بود؛ چون داشت آروم و شمرده برای کسی که اون طرف خط بود توضیح می داد: ببین به نظرم اینهمه خرج لازم نیست. اصلاً به کسی چه ارتباطی داره که من چی می خرم و چی می پوشم. من و تو خودمون مهمیم؛ اینکه از همین لباسایی که دارم راضی ام و دوستشون دارم؛ اینکه دوتایی و با نظر هم خریدیمشون؛ اینکه با توجه به امکانات و بودجمون خرید کردیم.

حالا اینکه یه سری آدم ظاهربین، فقط دنبال مارک و قیمت اجناسی هستن که می بینن، به من و تو ارتباطی نداره؛ ما که نباید خودمون رو درگیر این حرفا و دغدغه ها کنیم. باورکن همه چیز از همین قدمهای اول و به ظاهر ساده شروع میشه و آروم آروم به جایی می رسیم که دوست داریم . من دلم نمی خواد وقتم و عمرم رو صرف این چیزها کنم! من کارهای مهمتری دارم، آره خوب می پوشم و خوب می گردم، اما نه برای خودنمایی و بیشتر از جیبم! من که برای حرف مردم به خاطر خوشایند اونها زندگی نمی کنم! می دونم تو هم همه حرفهام رو قبول داری؛ فقط من الآن شدم زبان تو و یادآور فکرهات! 
دخترک باز هم داشت حرف می زد، اما دیگه چیزی از حرفهاش رو نمی شنید؛ تا همین جایش هم کافی بود، انگار هرچیزی رو که باید می فهمید، فهمیده بود.  دلش آرام گرفته بود و خیالش راحت شده بود.  دیگه به کیف و کفش و مانتو و شلوار جدیدش فکر نمی کرد؛ اصلاً برایش مهم نبود بقیه چه می گویند و چه فکری می کنند. چون خودش دوست داشت و خریده بود؛ همین کافی بود!

 

اسماء جیران پور


Header